آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خل نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند
+
نوشته شده در بیست و ششم مهر 1387 توسط الهه
|
تا نیمه چرا ای دوست
لا جرعه مرا سرکش من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز
+
نوشته شده در بیست و سوم مهر 1387 توسط الهه
|
به آرامی آغاز به مردن ميكنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی اگر بردهی عادات خود شوی، اگر هميشه از يك راه تكراری بروی … اگر روزمرّگی را تغيير ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی، يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر ميكنند، دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، اگر ورای روياها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيات ورای مصلحتانديشی بروی . . . - امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بميری! شادی را فراموش نكن
شعرى از پابلو نرودا ترجمه از احمد شاملو
ادامه مطلب...
+
نوشته شده در پنجم مهر 1387 توسط الهه
|
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ... کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم... کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد... کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید.. آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
+
نوشته شده در سوم مهر 1387 توسط الهه
|
رمانی از زویا پیرزاد است . از سال 1370 تا 1380 سه مجموعه قصه منتشر کرد به اسم های مثل همه عصرها, طعم گس خرمالو, یک روز مانده به عید پاک. این سه مجموعه بعدها در سه کتاب چاپ شد. ... چراغ ها را من خاموش مي کنم ... خيلي دوست داشتني تر و خوندني تر از عادت مي کنيمه ... ! يا راحت تر بگم ... من شخصيت کلاريس رو بيشتر از شخصيت آرزو دوس دارم !
+
نوشته شده در یکم مهر 1387 توسط الهه
|
ما هم راه خود را ميکنيم آغاز : سه ره پيداست... نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر، حديثی که ش نمی خوانی بر آن ديگر. نخستين : راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی. دو ديگر : راه نيمش ننگ، نيمش نام، اگر سر برکنی غوغا، وگر دم درکشی آرام. سه ديگر : راه بی برگشت، بی فرجام. من اينجا بس دلم تنگ است. و هر سازی که می بينم بد آهنگ است. بيا ره توشه برداريم، قدم در راه بی برگشت بگذاريم..................................
+
نوشته شده در پانزدهم شهریور 1387 توسط الهه
|
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم....
+
نوشته شده در پانزدهم شهریور 1387 توسط الهه
|
حرفها دارم اما .....بزنم یا نزنم؟ با توام، با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم؟ همه ی حرف دلم با تو همین است که " دوست..." چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است : دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟ دست بر دست همه عمر در این تردیدم: بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟ گلها همه آفتابگردانند--------------قیصر امین پور
+
نوشته شده در سی و یکم تیر 1387 توسط الهه
|
موجها خوابیده اند آرام و رام طبل طوفان از نوا افتاده است. چشمه های شعله ور خشکیده اند، آبها از آسیا افتاده است. در مزار آباد شهر بی تپش وایِ جغدی هم نمی آید به گوش. دردمندان بی خروش و بی فغان. خشمناکان بی فغان و بی خروش. آهها در سینه ها گم کرده راه، مرغکان سرشان به زیر بالها. در سکوت جاودان مدفون شده ست هر چه غوغا بود و قیل و قالها. آبها از آسیا افتاده است، دارها برچیده، خونها شسته اند. جای رنج و خشم و عصیان بوته ها پشکبُنهای پلیدی رسته اند مشتهای آسمانکوبٍ قوی وا شدست و گونه گون رسوا شده ست. یا نهان سیلی زنان یا آشکار کاسۀ پست گداییها شده ست. خانه خالی بود و خوان بی آب و نان، و آنچه بود، آشٍ دهن سوزی نبود. این شب است، آری، شبی بس هولناک؛ لیک پشتٍ تپه هم روزی نبود. باز ما ماندیم و شهر بی تپش و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست. گاه می گویم فغانی برکشم، باز می بینم صدایم کوته ست. ..... آبها از آسیا افتاده ؛ لیک باز ما ماندیم و خوان این و آن. میهمان باده و افیون و بنگ از عطای دشمنان و دوستان. ...... هر که آمد بار خود را بست و رفت. ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب. زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ ؟ زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب ؟ باز می گویند: فردای دگر صبر کن تا دیگری پیدا شود. کاوه ای پیدا نخواهد شد، امید! کاشکی اسکندری پیدا شود. مهدی اخوان ثالث 1335
+
نوشته شده در ششم تیر 1387 توسط الهه
|
امروز وقتی حسابی عصبی و خسته بودم یک تلفن به من شد .. از طرف یکی از موسسه ها که در خواست کار کرده بودم گفت دو هفته دیگه باید برم مصاحبه. . .. .
+
نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1387 توسط الهه
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
+
نوشته شده در بیستم خرداد 1387 توسط الهه
برگردان کتابی توسط بهمن فرزانه با نام (Marianna Sirca)اثری ازGrazia Deledda - ماریانا تمام عمر اطاعت کرده است. به توصیه و به اجبار این و آن اطاعت کرده است تا ثروتی بی پایان در پیرامونش گسترده شود. ثروتی که برای او چیزی نداشته است جز تنهایی و حصاری ناگزیر. - ماریا نا با ایجادحصاری خود خواسته، حصاری که به دور قلب و خلوتش می کشد، به ستیز با حصار پیرامونش می پردازد و در عمق وجود خودش به انتظار می نشیند
- دلددا در چشم های سیمونه تصویر گر تنهایی های زنی است که ربایندۀ تنها گنجینه ای را که مالک مطلق آن است، انتظار می کشد. و چه کسی می تواند راز گذر از حصار پیرامون آن گنجینه را در یابد، جز سیمونه، چشمهای سیمونه، چشم های یک راهزن. لینک مرتبط: گراتزیا دلددا در گفتگو با بهمن فرزانه
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387 توسط الهه
|
داستان کوتاه ، روان با زبان شیرین و عامیانه و در عین حال تلخ از جلال آل احمد
ادامه مطلب...
+
نوشته شده در دهم خرداد 1387 توسط الهه
|
از تو می خواهم که به حرمت پاکی و تمام لحضه های ناب و مقدس مناجات ،سلامت را به مرتضی کوچولوی ما هدیه کن . . . . . .امین
+
نوشته شده در نهم خرداد 1387 توسط الهه
+
نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط الهه
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
دوستان
پیوندهای روزانه
آرشیو
آرشیو موضوعی
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
